۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

مکتوب

گاهی پریدن را به ذهن بپروران بی آنکه نگاهت به ارتفاع باشد،خشک باش خالی سیقلی باش لیز پوچ باش تهی ولی دوست بدار بی تنفس ببوس همانند قلبی در ثانیه از دور دوست بدار!،اما دوست بدار بی عشق زمین می خشکد،پلک هایت را روبروی شب بگیر چه می بینی؟به اصوات خالی که زمین از آن بی بهره است بی اندیش خون چکه چکه از گوش؟صدای مردم بی لبخندی ست که عشق را بر روی در توالت های گورستانِ مه آلود نوشته اند.
بازآی نمیخواهی؟تو محکوم به شنیدنِ صدای خودی نمی خواهی؟
خود را مکتوبی تصویر کن،که به شهری تازه تسخیر شده به دست شیطان فتاده است،نهست کنی؟نه نمی توانی،در خود گم گشته ای،تو چهار میخ به دیوار سنگیه قدیمی آویزانی،جامه ات از آب دهانِ مردم بی لبخند زرد است چه می کنی؟از که مدد می جویی؟اینان عشق را در فاضلاب ریخته اند صدای سیفون را می شنوی؟ تو تنها تنها مکتوبی چه می کنی؟از که مدد می خواهی؟

۱۳۹۴ آبان ۲۵, دوشنبه

روتین

گاهی از خودم حالم بهم میخوره از اینکه حس میکنم میدونم به انزجار میرسم خودمو فحش میدم گاهی تز میدم از اینکه تز میدم حالم بهم میخوره دلم میخواد همه چیزو بشورم بذارم کنار بیشتر وقتا حس بیهودگی می کنم میشنوی دکتر؟
آره
به همه چیز چنگ زدم به مذهب به زیر شاخه هاش چنگ زدم عرفان،انواعشون منو ارضا نمی کنن حرفهام پیش خودت میمونه دکتر؟
آره ادامه بده
از خدایی که میگن هستش ولی انگار نیستش حالم بهم میخوره از چپ راست ها حالم بهم میخوره ولی جاکشا منو تو دسته بندی ها چپ صدا میکنن از اینکه تو دسته بندی هاشون باشم حالم بهم میخوره دکتر درسته میگن انسان موجودی اجتماعیه؟
درسته منظور؟
پس چرا من خودمو اجتماعی نمی بینم؟چرا نمی تونم دل ببندم عاشق شم؟مرگم چیه؟یعنی اجتماعی نیستم؟دکتر من از خانوما حالم بهم میخوره از صداشون حرفهاشون نیازهاشون منکر این نمیشم که به سکس نیاز دارم ولی وقتی قراره خو بگیرم این خو گرفتن حال منو بد میکنه حس اسیری بهم میده انگار خرخرمو گرفتن من به واژه ازدواج فوبیا پیدا کردم از اینکه با موجودی دیگه یجا باشم تا زمانی که نمیدونم کی!حالم بهم میخوره از اینکه باید قرارداد ببندم حالم بهم میخوره از جنگ سیاست مذهب از ایدئولوژی ها حالم بهم میخوره از اینکه خون کسی رو ببینم که بیخود رو زمین ریخته از اینکه حیوونی بی جهت بمیره یا درختی بی منطق قطع بشه به انزجار میرسم بنظرت من به قرص به مراقبت به بستری شدن احتیاج دارم؟اگه راهی رو میشناسی که بهم بگی بتونم مثل بقیه زندگی کنم تا تموم شه بهم بگو ازاش استقبال میکنم چطور میشه شاد بود؟میگن باید شادی رو بوجود بیاری یه سوال چرا باید شاد باشم؟که احساس تنهایی یا تهی بودن نکنم؟میشنوی دکتر؟
آره میخوای ادامه بدی؟
نمیدونم کافیه؟
خودت چی حس میکنی؟
هنوز وقت دارم؟
وقت؟بهش اهمیت میدی؟
آره میگن مهمه بعضی واسشون مهمه چرا واسشون مهمه؟
خودت چی فکر میکنی؟
من؟من فکر میکنم چون امید دارن واسشون مهمه اینکه میدونن اگه تلفش کنن شاید دیگه برنگرده.
واسه تو مهمه؟
واسه من؟نه پابند زمان نیستم از وقتی فهمیدم ته همه چیز مرگِ نه زیاد پیگیرش نیستم فکر می کنی اگه جای دیگه دنیا میومدم باز همین افکار سراغم میومد؟
نمیشه به قطع گفت شرایط امروزمون ریشه در گذشته ما داره به چیزهایی که در کودکی واسمون اتفاق افتاده از کودکیت بگو چطور بود؟
تو یک کلام منزوی بودم فقط تخیل کردم بعد که بزرگتر شدم خیلی خوندمو حس میکنم امروز منزوی تر از گذشته هستم اینکه حس نیاز به کسی ندارم منت نمی کشم حاضرم از گرسنگی یا تشنگی بمیرم ولی واسش التماس نکنم همیشه بخودم گفتم چیزی که با منت بدست بیاد ارزش ۲شاهی نداره از آدمهایی که به چشم ترحم بهم نگاه کنن در یک آن متنفر میشم و رابطمو باهاشون قطع میکنم و دیگه بهشون بر نمی گردم راستی یکی بود خوب بود یعنی بود الان دیگه نیست خودم گند زدم فک کردم مثل بقیه است بعد که فهمیدم خوبه کار از کار گذشته بود اون از من متنفر شده بود باورت میشه دکتر؟
کی بود یه ده دقیقه دیگه وقت داری
وقت؟اها همونی که مهمه،آره می گفتم الان نیست دیگه از هم دور بودیم گفت یکی رو میخوام نزدیکم باشه باهاش رو در رو صحبت کنم منم ازاش دور بودم بعد رفتارمم باهاش خوب نبود گربه ای برخورد کردم ۴روز یه بار رفتم سراغش بعد مثل گاو نه سلامی نه احوال پرسی رفتم حرفایی که تو سرم سنگینی می کرد یا واسم سوال شده بودو ازاش پرسیدم بعد باز مثل گاو بدون خدافظی چیزی رهاش کردم الان بهش فکر میکنم می بینم چقدر منزجر کننده بودم واسش آدم خوبیه زبون بفهمه ولی دیگه نیستش مهم نی چند بارم سعی کردم دلشو بدست بیارم ولی به گذشته شومی که پشت سر گذاشته بودم نگاه می کرد هیچ جوره نمی تونست منو ببخشه بهش حق میدم تمومم؟
آره داره ۵ میشه برو سعی کن کمتر فکر کنی خودتو مشغول کن هرجا دیدی خیلی سخت شد یا به انزجار رسیدی از این قرص که مینویسم بخور خوب میشی ولی موقتِ.
باشه مرسی فهموندی آنرمالم حداحقل واقعیتِ،باید هضمش کنم... .

۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

«قسم»


به آن زمان که خورشید خاموش میشود*و زمین را در خود می بلعد*دیگر انسان گناهی مرتکب نخواهد شد*سنگسار برای آغوش،قتل برای ارضا شدن ذهن،کشتار برای قدرت،مرز برای جنگیدن نخواهد بود*زمین از کثافت انسانها تهی خواهد شد*فرشتگان جانی دوباره خواهند گرفت*در مرگِ ستاره سوزان «خورشید»اشیایی گرانبها نهفته است*خاموش خواهد شد*در سیاره ای جدید زندگی ادامه خواهد داشت*رسالت ما همین است.

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

گروهها

ایرانیا بشدت روی اسلام حساس شدن جامعه تقریبن سه دسته شده بعضی تا اسم اسلام میاد شروع به فحاشی میکنن که اینا به پدر مادرت تجاوز کردن کتابو تو حلقت فرو کردن بعضی نرم ترن عقاید سطحی دارن و توی نوشته هاشون خدا واسشون موجودی هستش که باهاش دردو دل میکنن و گزینه آخر بنظرم فریب خوردگان هستن کسانی که ازاشون استفاده ابزاری میشه واسه منافع مذهب.
خودمو تو این ۳کتگوری نمی بینم چون دسته بندی واسم بی معنی شده نمیخوام یا بهتره بگم نمیتونم جز گروهها باشم من به یه طرف پرت شدم ولی میدونم تنها نیستم و نمیخوامم کسایی که مثل خودم هستن رو بشناسم.

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

خواب

من خواب دیده ام خوابی زشت بشدت زشت کریح کثیف که در خیال هیچ انسانی نمی گنجد خواب دیده ام در خانه ای پوشالی به روی صندلی چوبی نشسته ام در اطرافم پنجره هایی ست که نور خورشید را به داخل خانه راهنمایی می کنند، صدای جوشکاری می آید کوچک ترین پنجره با تخته فلزی پوشانده میشود و جوشکار به جوش دادن پنجره خانه ام مشغول میشود با خود می اندیشم من هنوز ۴پنجره بزرگتر دارم از صندلیم تکان نمیخورم دلیلش را نمیدانم! چرا به بستن پنجره معترض نمیشوم؟سیگاری آتش میکنم کهنه کتابی بر میدارم به سمت بزرگترین پنجره کتاب را به دست می گیرم و مشغول مطالعه میشوم سیگار به نیمه رسیده که جوشکار به بستن پنجره دوم روی می آورد!
خواب دیده ام خوابی کثیف بشدت کثیف،کریح که در تخیل هیچ انسانی نمی گنجد،پنجره دوم به خوبی جوشکاری شده نیمی از کتاب ۷۰صفحه ای را خوانده ام جوشکار به پنجره سوم و چهارم حمله می کند فضای اتاق سنگین شده نفس کشیدن سخت،دود سیگار در اتاق مبحوس روزنه آخر،باید بیدار شوم باید فریاد بکشم باید گریه کنم نه نه نه من گریه نمی کنم باید برخیزم باید اعتراض کنم آه زمین رو به سردی میرود صدای جابجایی پله به گوش میرسد آیا جوشکار برای بستن پنجره آخر کمر بسته!؟
عرق کرده ام تمام لباسم خیس است داد کشیده ام؟نمیدانم از خواب پریده ام؟نمیدانم دستانم می لرزد پاهایم سست شده به سمت پنجره میدوم پنجره را باز میکنم نفسی عمیق میکشم که ریه هایم را پر کند فریاد میکشم و فریاد میکشم.
من خوب میشوم من نرم میشوم من رام میشوم آرام میشوم سرطان بگیرو بمیر... .

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

گاهگاهی

گاهگاهی باید نوشت:
از خاطراتی که در حال فروپاشی اند،از خاطرات کبود که رنگشان به دست تاریخ از دست داده اند از عبور نوشت از جاده یخ زده از دوچرخه ای کرایه شده به دست مهاجری عرب که برای حفظ جانش راهی کوهستانی غریب شده است.
گاهگاهی باید نوشت تا خط نمیرد تا انسان بِــمــانَــد.

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

عنان از کف داده و رفته

عنان از کف داده و رفته
تهی دستی،زبان بسته
سرش پایین دلش رفته
زمین از تنهاییش خسته
گنجی از فرط بی مایی،عنان از کف داده و رفته سنخگویی زبان بسته سرت پایین دلت رفته زمین از تنهاییت خسته زبان بگشای لب تا لب زمین خیس است لامصب.