ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

کشیش

از خدا رانده شده بودم دست به دامان شیطان بودم، شیطان مرا نمیخواست لکه ننگی به دامنش بودم،در کج و قوس زمان گم شدم،همانند مرتازی با دخمه ای سفالی در کنار کلیسا آرام گرفتم ناقوس بصدا درآمد کشیشی از سر بی ایمانی به در کلیسا آمد فریاد کشید هــیچ کــس نبود؟صورتش را ندیدم،عریان به اتاق اعتراف رفتم روزنه ای باز شد(میشنوم)من همان لکه ننگی بودم که پدر رانده بود و برادر نمیخواست،در این زمان گوش شنوایی مرا پذیرا بود.
آرام گرفته بودم هماننده نوزادی در گهواره لحظات برای من با سرعت و برای کشیش با سختی میگذشت او ناچار بود بشنود من او‌ را محکوم به شنیدن کرده بودم،خودخواه؟آری
خفگی سالیان ممتد اجازه تفکر به اینکه چه بر سر کشیش می آمد را نمیداد،گاهی سکوت بود طولانی، نکند مرده باشد؟نکند نمی شنود؟
و در لحظه انفجار
کشیش لب به سخن گشود،نه برای تو از دستان من کمکی بر نمی آید به نزدشان برگرد.
در کمال ناباوری روزنه بسته شده بود،کشیش رفته بود رنگین کمانی سیاه در پس زمینه خاکستری آسمان را پوشانیده بود لخت و عور هماننده بیابان در جاده ای که با قدم هایم می ساختم برای یافتنِ دریچه ای دیگر راه افتادم و با خود تکرار میکردم که من دریچه ام را کُشتم،من نهالی را که در دلم جوانه زده بود خُشکاندم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

آرام خواب

کیسه ای بافته ام به غایت بزرگتر از حجم تنم که در آن غوطه ور باشم ولی تنگ است در هنگام دوختن بفکر روزنه ای برای تنفس نبوده ام دستانم یخ زده پشتم عرق کرده و لای پاهایم لزج شده شاید این آخرین نفس ها باشد co2 اکسیژن را با هر نفس در بر می گیرد نفس کشیدن کُند و در آخرین لحظات که نه میدانم هستم یا نه در چاله ای نورانی تمام خاطرات به روی شبکه چشمانم پرواز می کند از اولین سنگ که در خردسالی به سرم خورد،روز اول مدرسه،اولین سیلی معلم،اولین سیلی پدر،اولین بوسه،اولین سکس،اولین روز کاری و همه و همه ی اولین ها،نرون ها با سرعت بیشتری می میرند و راه خاطراتم را سد می کنند تا به آخرین گام میرسم که چگونه بفکر ساختنِ کیسه افتاده ام،قطره اشکی چَکان از گوشه راست چشم به روی گونه سر میخورد،هرگز ندانستم چرا،من خسته از تکرار آرام گرفته بودم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

ناگزیر انتخاب

بین دو سیاهی،نه اینبار بودن یا نبودن فرق چندانی ندارد،گزینه ها هردو از پرتو خالیست،مشکوک؟نه دیگر مشکوک نیست عریان است غیر قابلِ تغییر به غیر بوده و گزینه ای در پستو ندارد.
سوال؟
نیست؛فقط
فقط خود سوال است نیست؟
هست
بپرس
دهان دریده
کیست یا چیست؟
چیست!
محصور است.
چرا؟
تحمل کوتاه و ذهن درگیر
درگیر؟
کشمکش،تقلا برای بودن
بودن؟
هوییت بخشیدن به جسم
جسم؟
ماده
ماده؟
ریز اشیاء

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

گُم گشته

من در این مسیر پرهیاهو گم گشته ام خدایت کو؟در پس کدام در پنهان است مرا با اون سخنی ست طویل،خود به کدام خدا سجده می کند؟قبله اش کجاست به کدام زبان عشق را می مکد؟با کدام سخن به راه راست هدایت میشود؟من به تو من به او من به من مشکوکم،شک مرا خیساند شک در دستانم کبریت را رهانید و تصمیم را با من تنها گذاشت.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۱۰, شنبه

بازیگر

بازیگر،شخصی که دوست دارد مشهور محبوب و پولدار باشد وسیله ای ست برای استفاده های شخصی دیگران او گاهی از یک فاحشه فاحشه تر میشود تا به شهرت برسد اوحتا دست آویز پروپاگانداها میشود و خود را با این واژه (حرفه ای)فریب میدهد که من حرفه ای هستم به من بگویند برین میخواهیم از لحظه ریدنت فیلم بگیریم هم میرینم بازیگر در ایران و هالیوود بیچاره ای ست و خود را در لباسهای زیبا اندام زیبا و جملاتِ قصارِ دزدی شده از دیگران به مردم عرضه میکند،مردم او را میخرند با خود در رختخوابهایشان می برند،با خیال آها صبح می کنند،جمله های قصار دزدی شده اشان را شر می کنند.
ت.منظور با همه بازیگران نیست درصدی هنوز نفس می کشند تا انسان به انسانیت برسد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

دل نوشتِ ها

از او نوشتن بی آنکه اویی باشد در کنارِ منی،بسیار گستاخانه است پس سخنی باز نخواهم کرد تا آن زمان که اویی بیاید که ارزش قلمی در خود داشته باشد،فراگرفتم با جزر و مد ها پیش نروم هرآنکه وارد شد را فرشته ننامم و از آنچه می گوید سو برداشتی یک جانبه نداشته باشم.
خوش دارم پایان هماننده آغاز که با عشق بازی دو موجود بود همراه باشد ولیکن همواره اینگونه نبوده است!اندکی درنگ می کنم به گذشته نگاهی می اندازم و به خود نگاهی کنجکاوانه می اندازم و باز از خود می پرسم(چند چندی؟)و همانند فریاد در کوه پاسخ اینگونه است(چند چندی؟)گاهی فکر میکنم نه هرگز پاسخ را نخواهم یافت.